حكيم زجاجى

896

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

همه كار بغداد و آن كوه و دشت * به طغرل بگ نامور بازگشت ز قائم جز از نام چيزى نبود * ز نقدش به كف در پشيزى نبود ورا خرج يك روزه آن روزگار * زر قادرى سرخ بد يك هزار بدى سكه و خطبه بر نام او * به گيتى نبد ز اين فزون كام او فرورفت خورشيد مستنصرى * برآمد ز چرخ اختر ناصرى ابو نصر كند [ ر ] ى « * » كه دستور بود * توانا و دانا و مستور بود همه كار بغداد با خود گرفت * اگر نيك بد شغل اگر بد گرفت بياورد قانون‌هاى قديم * كه بد جمله در جلدهاى اديم نگه كرد و آن رسم‌ها بازديد * كه بيند كه مرد سرافراز ديد فصولش به سلطان عالم نمود * حسابش ز اندازه خود بيش بود چو قائم زبون گشت و شد زيردست * ورا ديد بو نصر از آن‌گونه پست به طغرل بگ شاه اندر نهفت * يكى روز دستور داننده گفت كه قائم سر و سرورى از تو يافت * در اين بوم‌وبر مهترى از تو يافت تو دادى به دو منصب و جان و جاه * ز من گوش كن دخترش را بخواه بدين وصلت اى شاه گردى بلند * به گردون رسى اى شه ارجمند چو ز او پادشه اين حكايت شنيد * به جان درگرفت و دلش بردميد به بو نصر گفتا كه اين كار توست * به هركار عقل و خرد يار توست ابو نصر دلاله شد در ميان * بيامد ز دانش كمر بر ميان سخن‌هاى سلطان به قائم بگفت * ز غم چهرهء نامور برشكفت به بو نصر گفت اين سخن خود مگوى * نگهدار با خويشتن آبروى طلب‌كار چيزى كه نبود مباش * به خود بر نثار سلامت مپاش درختى كه هرگز نرويد مكار * بترس از خداوند خود شرم دار چگونه بود كفو او دخترم * مگر تيره شد بر فلك اخترم غراب سيه اى جهان هنر * چگونه شود جفت طاو [ و ] س نر به دو گفت ابو نصر كاى بىقرين * به سلطان بسى گفته‌ام اندر اين

--> ( * ) در متن شايد به لحاظ رعايت وزن كندى آمده است .